هم اکنون ، اینجا ، زیر سردی این سایه ی اجباری ، ساکت و بی صدا ، چشم به تو دوخته ام و تنهاتر از همیشه کناره های سرخ و سفید این جاده را برای تمام سال هایی که گذشت و نگذشتم بدرود می گویم. اینجا نقطه ای از من را با خود می برد که در تمام سال های پیش رو مجبور به تحمل جای خالی آن دل تنگ بودن کسی خواهم ماند که انگار هیچ وقت سرِ آمدن پیدا نخواهد کرد؛کسی که جز آرزویش نصیبی از حضورش نخواهم داشت؛ می دانم.کسی که دور است و نزدیک!کسی که از تمام این مرزها گذشته و اهل هیچ کجای این سرزمین خاکی نبوده و نیست. کسی که رگ های تنش ضریح مقدس دخیل های دلتنگی ام خواهد بود.کسی که دلم همیشه تا همیشه برایش تنگ است. کسی که بی آنکه خاطره ای از بودنش داشته باشم ؛ در شلوغی تکرارهای مکرر این عناصر خاکی گم شده .کسی که گام هایش استواری گام هایم را برای همیشه روی بی کرانگی این زندگی تضمین خواهد کرد.کسی که دست هایش گرمای دست هایم را برای همیشه روی سردی این بی کسی ها مرهم خواهد کرد.کسی که کسی هست.کسی که هست و دنیایی به بودنش می ایستد.کسی که هست و دنیایی به بودش هست...کسی که هست و دنیایی به بودنش نیست انگار، نیست انگار،نیست انگار.... کسی که ساختن را آنقدر زیبا می سازد که زیر گرمای سقف زندگی ام لحظه به لحظه ستایش قداستش را کم خواهم آورد.کسی که نیامده اما برای بودن می آید . کسیکه بوی آمدنش روز آمدنش را بشارت می دهد به این چشم های منتظر. کسی که شبیه هیچ کس نیست . کسی که حتی شبیه من هم نیست.کسی که کس دیگری است. کسی که بی نظیر است،کسی که بزرگ است،بیش از بزرگی. موعود من!من؛مولود همین ثانیه ها ، زیر سیاهی شب و روشنی مهتاب ، دست به دعای آمدنت ،تا خود صبح کاسه ی نیازم را زیر باران اشک آسمان خواهم گرفت و آنقدر برای آمدنت منتظر می نشینم تا زمزمه های این انتظار ترانه ی فصل ما را آواز وصلمان کند و آفتاب گرم نگاهت از پس کوه های درشت و تیره ی بخت من ، خشکی این سردی را بشکند ، بگه حاصل من به شکوه قدم هایت خیز می گیرد و باغ امسال بار امید خواهد داد. من که می دانم تو هستی و تو هستی، پس این انتظار با لحظه لحظه ی عمر من وصل ما را به وصل خواهد کرد،فقط تو بیا و باش ، همین.... میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز